Making a New Friend
برای شنیدن صدا روی نوار پخش زیر کلیک کنید
It was a sunny morning, and Emma felt nervous. Today was her first day at a new school. She walked into the classroom, holding her books close to her chest. Many students were talking and laughing, but Emma stood quietly in the corner. She didn’t know anyone.
Suddenly, a girl with a big smile came over. “Hi, I’m Sarah! What’s your name?” she asked.
Emma looked up and smiled a little. “I’m Emma,” she said softly.
“Do you want to sit with me?” Sarah asked. Emma nodded, feeling a little less afraid.
During the lesson, Sarah whispered small jokes, and Emma laughed. At lunch, Sarah shared her sandwich, and Emma shared her apple. They talked about music, movies, and their favorite colors. The more they talked, the more Emma felt happy.
At the end of the day, Sarah said, “See you tomorrow, friend.” Emma’s heart was warm. She had walked into school alone, but she was leaving with a friend.
The next morning, Emma woke up excited, not scared. She had learned something very important: sometimes one smile can change everything.
ترجمه فارسی
صبح آفتابی بود و اِما احساس نگرانی میکرد. امروز اولین روز او در مدرسه جدید بود. او در حالی که کتابهایش را نزدیک سینهاش گرفته بود، وارد کلاس شد. بسیاری از دانشآموزان در حال صحبت کردن و خندیدن بودند، اما اِما بیصدا در گوشهای ایستاد. او هیچکس را نمیشناخت.
ناگهان، دختری با لبخندی بزرگ نزدیک آمد. او پرسید: «سلام، من سارا هستم! اسم تو چیست؟»
اِما سرش را بلند کرد و کمی لبخند زد. او به آرامی گفت: «من اِما هستم.»
سارا پرسید: «میخواهی کنار من بنشینی؟» اِما سرش را تکان داد، در حالی که کمی کمتر احساس ترس میکرد.
در طول درس، سارا جوکهای کوچکی را زمزمه میکرد و اِما میخindید. موقع ناهار، سارا ساندویچش را [با او] شریک شد و اِما سیبش را [با او] شریک شد. آنها درباره موسیقی، فیلمها و رنگهای مورد علاقهشان صحبت کردند. هرچه بیشتر صحبت میکردند، اِما بیشتر احساس خوشحالی میکرد.
در پایان روز، سارا گفت: «فردا میبینمت، دوست.» قلب اِما گرم شد. او تنها وارد مدرسه شده بود، اما با یک دوست از آنجا خارج میشد.
صبح روز بعد، اِما هیجانزده بیدار شد، نه ترسان. او چیز بسیار مهمی یاد گرفته بود: گاهی اوقات یک لبخند میتواند همهچیز را تغییر دهد.
واژگان (Vocabulary 📚)
| Words | معنی |
|---|---|
| Nervous | مضطرب، نگران، عصبی |
| School | مدرسه |
| Classroom | کلاس درس |
| Students | دانشآموزان |
| Corner | گوشه، کنج |
| Quietly | بیصدا، به آرامی |
| Suddenly | ناگهان، یکدفعه |
| Smile | لبخند |
| Softly | به نرمی، به آرامی |
| Afraid | ترسیده، هراسان |
| Lesson | درس |
| Whispered | پچپچ کرد، در گوشی گفت |
| Laughed | خندید |
| Shared | به اشتراک گذاشت، قسمت کرد |
| Happy | خوشحال |
| Friend | دوست |
| Heart was warm | (اصطلاح) دلگرم شد، احساس صمیمیت و خوشحالی کرد |
| Leaving | ترک کردن، رفتن |
| Excited | هیجانزده |
| Scared | ترسیده |
| Learned | یاد گرفت، آموخت |
| Important | مهم |
| Change | تغییر دادن، عوض کردن |
📝Task 1: True or False
Are the sentences true or false?
📝 Task 2: Fill in the blanks
Complete the sentences with the correct words.
💬 Discussion Question
Have you ever made a new friend in a surprising or special way? Tell your story.
دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.