A Rainy Day Without an Umbrella
برای شنیدن صدا روی نوار پخش زیر کلیک کنید
The first drop of rain landed on my cheek just as the bus door closed in front of me. I stood there, shocked, watching the red tail lights disappear into the distance. My bus was gone, and so was my umbrella—sitting safely on the kitchen chair where I had forgotten it.
Within minutes, the sky opened like a broken faucet. People rushed past me, umbrellas blooming like colorful flowers, but I had nothing. The cold rain quickly soaked my hair, my jacket, and even the pages of the book I carried.
I started walking, annoyed, kicking small rivers that formed along the street. “Perfect,” I whispered. “Just perfect.” But as I walked, something unusual caught my eye. A little boy stood under a shop roof, holding a tiny puppy wrapped in his T-shirt. The puppy was shivering, its fur dripping wet.
Without thinking, I ran toward them. “Do you need help?” I asked. The boy nodded, his eyes wide. I took off my jacket and wrapped it around the puppy. The boy smiled, a shy, grateful smile, and together we carried the puppy inside the shop.
The shop owner gave us a towel and some hot tea. We sat there, laughing at how ridiculous we looked—two strangers, soaked like fish, sharing tea with a wet puppy between us.
By the time the rain stopped, the streets were shining like silver. My clothes were still heavy with water, but my heart felt strangely light. I had missed my bus, yes. I had forgotten my umbrella, true. But I had also gained something more: a memory of kindness on a rainy day.
And somehow, I knew I would never forget it.
ترجمه فارسی
اولین قطره باران درست همان موقعی که در اتوبوس جلوی رویم بسته شد، روی گونهام چکید. همانجا ایستادم، شوکه، و ناپدید شدن چراغهای قرمز عقب [اتوبوس] در دوردست را تماشا کردم. اتوبوسم رفته بود، چترم هم همینطور—روی صندلی آشپزخانه، جایی که فراموشش کرده بودم، در امان نشسته بود.
در عرض چند دقیقه، آسمان مانند شیری شکسته باز شد. مردم از کنارم با عجله رد میشدند، چترها مانند گلهای رنگارنگ شکوفا میشدند، اما من هیچچیز نداشتم. باران سرد به سرعت موهایم، کتم و حتی صفحات کتابی که حمل میکردم را خیس کرد.
در حالی که عصبانی بودم، شروع به راه رفتن کردم و به رودخانههای کوچکی که در طول خیابان شکل گرفته بودند، لگد میزدم. زمزمه کردم: «عالیه. واقعاً عالیه.» اما همانطور که راه میرفتم، چیزی غیرمعمول توجهم را جلب کرد. پسر بچهای زیر سقف مغازهای ایستاده بود و توله سگ کوچکی را که در تیشرتش پیچیده شده بود، در آغوش داشت. توله سگ میلرزید و از خزش آب میچکید.
بدون فکر، به سمت آنها دویدم. پرسیدم: «کمک میخواهی؟» پسر بچه با چشمان گشاد شده سرش را تکان داد. کتم را درآوردم و دور توله سگ پیچیدم. پسر لبخند زد، لبخندی خجالتی و قدرشناس، و با هم توله سگ را به داخل مغازه بردیم.
صاحب مغازه به ما یک حوله و مقداری چای داغ داد. آنجا نشستیم و به اینکه چقدر مضحک به نظر میرسیدیم میخندیدیم—دو غریبه، خیسِ آب، در حالی که یک توله سگ خیس بینمان بود، چای میخوردیم.
زمانی که باران بند آمد، خیابانها مانند نقره میدرخشیدند. لباسهایم هنوز از آب سنگین بودند، اما قلبم به طرز عجیبی احساس سبکی میکرد. بله، اتوبوسم را از دست داده بودم. درست است، چترم را فراموش کرده بودم. اما چیز بیشتری هم به دست آورده بودم: خاطرهای از مهربانی در یک روز بارانی.
و به نوعی، میدانستم که هرگز آن را فراموش نخواهم کرد.
واژگان (Vocabulary 📚)
| Words | معنی |
|---|---|
| faucet | شیر (آب) |
| umbrella | چتر |
| sky | آسمان |
| cold | سرد |
| rain | باران |
| rainy day | روز بارانی |
| soaked | خیس شده |
| river | رودخانه |
| dripping wet | خیس آب (چکهکنان) |
📝Task 1: True or False
Are the sentences true or false?
📝 Task 2: Fill in the blanks
Complete the sentences with the correct words.
💬 Discussion Question
Have you ever been caught in the rain without an umbrella? What happened and how did you feel?
دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.